بارانهای عاشورایی تنها در محرم چشمها نمیبارد. هرگاه دلی به عشق میاندیشد، پر از ابرهای احساس و حماسه میشود و میبارد. مطالبی که در ذیل میآیند برگرفته از سلسله مباحثی است که در نشستهای ادبی-عاشورایی برگزارشده از سوی واحد ادبیات مرکز پژوهش و نشر فرهنگ عاشورا در سالهای گذشته توشط میهمانان و سخنرانان در موضوعات مختلف ایراد شدهاست. امید که این قبیل برنامهها مطلعی باشند برای آغاز حرکتی پایدار و نو در ادبیات عاشورایی. کانون ادبی روزدهم/سخنران: دکتر محمدرضا سنگری موضوع: نثر عاشورایی/تاریخ برگزاری نشست: تیر۸۶ بسم الله الرحمن الرحیم صلی الله علیک یا مولای یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک سلام بر قلم، نماد اندیشه آفرینی و سلام بر همهی کسانی که با قلم نوشتهاند و سالک و رهپوی این عرصهی فراخ و شیرین و گستردهاند. برای ورود به حوزهی بحث نثر به عنوان بحث فنی و تخصصی نیازمند است که به چشمانداز حرکت تاریخی انسان در بیان اندیشهها، آراء، احساسات و عواطف خویش گوشهچشمی داشته باشیم و نگاه نثر را در این میانه بهتر بیابیم. طبیعی است انسانها از نخستین روزهای خلقت با هم ارتباط برقرار کردهاند چون انسان به سمت جمع و ارتباط با دیگران و همراهی با انسانهای همنوع برای گرهگشایی و برای تداوم معیشت خویش نیازمند بوده، همچنان که هم اکنون ما این ارتباط را ضرورتی جدی در حیات خودمان احساس میکنیم. ما در ارتباطهایمان با اخمی و یا حتی گاه با برگرداندن صورت، پیام و نکتهای را به دیگری انتقال میدهیم. ژستها، حالتها و رفتارهای ما در هیئت فیزیکی و بدنی با دیگران سخن میگوید و چه بسیار موقعیتهایی که نتوانستهاید کلمهای بیابید یا احساس کردهاید که بدون کلمه بهتر میتوانید حرف بزنید، و از همین رفتارها و حالتها استفاده کردهاید. در قلمرو دینی هم، وقتی رفتار پیامبر را تحلیل میکنند، سه حوزه را مطرح میکنند:«گفتار، رفتار و عمل و تقدیر»؛ تقدیر سکوت و عکسالعملی است از طرف پیامبر به نشانهی اینکه پیامبر چنین چیزی را میپذیرد یا احیاناً نمیپذیرد و تأیید نمیکند. گاه یاران پیامبر در مقابل او رفتاری را انجام میدادند. پیامبر سکوت میکرد این سکوت پیامبر گواه آن بود که پیامبر این رفتار او را امضاء و تأیید میکند (سکوت نشان رضاست) که به آن تقدیر میگویند. پس ما برخی از سخنان خودمان را بدون واژه میگوییم و اتفاقاً انسانها هرچه بزرگتر شوند از این شیوه بهتر استفاده خواهندکرد. آنانکه سخن گفتن نمیدانند بر واژه بسیار تکیه میکنند. خداوند نیز در قرآن چنین فرمانی به ما داده است که در بر خورد با بعضی از افراد تلاش کنید، کلمه بهکار نبرید (حرف نزنید) «و إذا مَرّوا باللغّو مّروا کِِراما » برخی افراد وقتی به لغو برخورد میکنند کرامتمندانه از کنارش میگذرند، حرف نمیزنند یا به گوشه چشمی نارضایتی خویش را میرسانند. گاهی اوقات با چشمانمان خوب میتوانیم تنبیه کنیم، با اعراض و توجه نکردنمان میتوانیم درسهای بزرگی به دیگران بیاموزیم. در سنت ادیان گذشته چنین مسئلهای بوده است. کتاب«اودپانیشاد» در ادبیات هندی، کتابی بسیار آشناست این کتاب اشاره به گفتوگوهایی دارد که گاه بدون واژه یا باحداقل واژگان بوده است وقتی سهراب میگوید:«رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند» اشاره به همین مسئله دارد. گاهی نگاههای ما، نامهرسان ماست، «تا اشارات نظر، نامهرسان من و توست». گاهی اشارات نظر و همین حالتهای ما نامهها و پیامهایی هستند که بین ما رد و بدل میشوند و اینها بخشی از گفتوگوهای انسانی است. بعضی از گفتوگوهایی که در سکوت اتفاق میافتند، حالتی در ما ایجاد میکنند و دیگران از حالتها، پیامهای درونی ما را دریافت میکنند. مثل پزشکی که در اولین برخورد با انسان، از رنگ چهره یا احیاناً با مشاهدهی چشم یا زبان انسان بیماری او را درمییابد حتی ممکن است هیچ پرسشی را از بیمار به میان نیاورد، مثلاً از او نپرسد بیماری شما چیست؟ نبض او را میگیرد، نبض بیمار حرف میزند، زبان را نگاه میکند، زبان حرف میزند، به رنگپریدگی و تپیدنهای دل او توجه میکند، ضربان قلب گفتوگو میکند این بخشی از ارتباطهای انسانهاست که بیمدد واژه، با دیگران بر قرار میکنند اما بخش عمدهای از ارتباطهای انسانی با واژه است. وقتی به قلمرو واژه نزدیک میشویم که بعضی گفتهاند:«کلمه خداست» و میگویند اولین خلقتی که اتفاق افتاده با کلمه بود، همین که خدا گفت:«کُن»، هستی به وجود آمد(کُن فیکون). هستی با کلمه آغاز شد و کل هستی هم یک کلمه است و خود این کلمه، یک کتاب است، ما در زبان قرآن، هم کتاب تشریع داریم، هم کتاب تکوین، قرآن کتاب تشریع است که از واژهها تشکیل شده است و واژههای هستی پدیدههای هستی هستند و جالب است که اجزاء قرآن آیه هستند، اجزاء هستی هم آیه نام دارد. خداوند شمس را آیه میخواند، قمر را آیه میخواند، انسان، مرگ، زندگی، پیامبر، فرعون و… همه را آیه میخواند.در آیهی ۹۳ سورهی یونس خداوند فرعون را آیه معرفی میکند. «الیومُ نُنَجِّیکَ بِبَدنکَ لتکون لمن خلفتک آیه» ما جسد فرعون را از آب گرفتیم تا برای نسلهای بعدی آیه باشد. اخیراً مقالهای پژوهشی و تحقیقی بیان کرده که تیمی از پزشکان که جسد مومیایی شدهی فرعون را مطالعه کردهبودند با کمال شگفتی به این نتیجه رسیدهبودند که این جسد مدتی در آب بودهاست آنجا، نکتهی قرآن روشن میشود که؛ ما بدنت را از آب گرفتیم تا برای دیگران درس عبرتی باشد، در موزهی لوور فرانسه، در کنار تابوت مرمرین رامسس دوم همان فرعونی که در مقابل حضرت موسی ایستاد شخصی کاغذ کوچکی نصب کرده بود، که بر روی آن اینگونه نوشته بود:«همیشه ماشینهای قراضه را در کنار جاده میاندازند تا برای رانندگان گستاخ درس عبرتی باشد.» یعنی فرعون، ماشین قراضهی تاریخ است برای همهی کسانی که در این جاده سر شتابان دارند و یا احیاناً هوس سریع راندن و یا انحراف از مسیر را در سر میپرورانند، فرعون درس بزرگی است، همانگونه که گاهی اوقات در کنار جادهها معمولاً در نزدیکی پاسگاههای پلیس، ماشینهای قراضهای را میبینید پیام آنها، برای همهی رانندگانی که در جاده حرکت میکنند پیام کاملاً روشنی است. پس بخش اول ارتباط، بی اتکاء به واژه اتفاق میافتد و بخش دوم ارتباطی است که به مدد واژه برقرار میشود. واقعیت این است که در گذشته انسانها کمتر متکی به نوشتن بودهاند، اصولاً خواندن و نوشتن ویژهی اشراف بوده است. در عصری که پیامبر(ص) ظهور میکند، آنگونه که تاریخ گزارش داده در کل عربستان فقط ۱۴ نفر توان خواندن و نوشتن را داشتهاند. شنیدهایم که وقتی آن کفاش تصمیم گرفت که فرزندش را برای آموختن و نوشتن به مکتب بفرستد به جرم چنین کاری بر او چه گذشت؛ با وجود اینکه تصمیم گرفت ثروت خود را به سپاه انوشیروان بدهد اما باز هم مانع او شدند. قلمرو خواندن و نوشتن فقط در دربار بود مردم عادی از آن بیبهره بودند یا حداقل تعداد باسوادان بسیار کم بود. در نتیجه آثار مکتوب کمی که در گذشتهی ما وجود دارد عمدتاً اشرافی است در گذشته شعر نیز با مردم ارتباط نداشت و شاید سابقهی ارتباط شعر با مردم کمتر از ۱۵۰ سال باشد، در ایران نیز تقریباً از حدود عصر مشروطه شاعران اشعار را در حضور مردم میخواندند، افرادی مثل میرزادهی عشقی، عارف قزوینی، ملک الشعرای بهار اشعار خود را عرضه میکردند و مردم نیز نسبت به شعر، عکسالعمل نشان میدادند. اما در گذشته، شاعران، اشعار خود را فقط برای شاعران دیگر، در درون دربار میگفتند یا اگر احیاناً شاعرانی وابسته به دربار نبودند مثل عارفان، اشعارشان را در عرصهی خانقاه یا در طیف محدود و مختصری عرضه میکردند. در گذشته، رسانهی غالب در حوزهی ادبیات شعر بوده است و عمدتاً تلاش آنها بر این بوده که دریافتهای خویش را با زبان شعر عرضه کنند، به این علت که شعر سریعتر با عاطفه و حافظه پیوند میخورد و به همین دلیل حافظههای ما از اشعار و سرودهها سرشار میشود، حال آنکه اثری نثرگونه سختتر به حافظه سپرده میشود؛ و ما فقط میتوانیم آن را نقل قول کنیم. تلاش نیما هم بنا به گفتهی خودش این بود که شعر را به نثر نزدیک کند. هر چه شعر به نثر نزدیکتر شود پیوندش با حافظهها کمرنگتر میشود و این است که هر چه حافظههای امروزی را جستجو کنیم، کمتر میتوانیم در آنها شعرهایی با بافت نو مثلاً شعرهای سپید و یا موج نو بیابیم. اما شعر با آن بافت موسیقیایی سنتی در حافظهها خیلی بهتر و بیشتر یافت میشود و حتی اگر نمونههایی از شعر امروز در حافظهی مردم مانده، همان چیزی است که به ساخت آهنگین و موسیقی گذشته نزدیکتر است. فرهنگی در کشور ما هست که گاهی از آن با عنوان فرهنگ جاده یاد میشود؛ در عقب کامیونها ابیات و اشعاری هست، که اگر نمونههایی از شعر امروز باشند، نوعاً همان چیزی است که به زبان سنتی نزدیک است؛ مثلاً«تو را من چشم در راهم شباهنگام»از« نیما» و یا «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید»از«سهراب سپهری» که از نمونههای شعر گذشته خصوصا سبک هندی استفاده میکنند. در سبک هندی، اسلوبی هست به نام «اسلوب معادله» به این معنی که در یک مصراع یک نکته مطرح میشود و در مصراع دوم مصداقی برای آن طرح میشود. مثل دو کفهی ترازو، طرف دوم تکمیل کنندهی طرف اول است. مثلاً میگوید که : عجز ضعیف پیش ستمگر ز ابلهی است اشک کباب موجب طغیان آتش است یعنی همان طور که وقتی کباب میخواهد آماده شود قطرات روغنی که از آن میچکد آتش را شعلهور میکند، عجز و اشک ریختن پیش ستمگر هم به همین نحو است. یا مانند این: دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد مصداقی که در این طرف میآورد، مکمل قسمت دیگر است. همان طور که یک پرنده روی شاخهای نشسته که ممکن است روزی برایش قفس شود شما هم ممکن است به کسی اعتماد کنید، بی آنکه بدانید همین شخص قفس آیندهی شما خواهد بود. که به اصطلاح ادبی به آن، اسلوب معادله میگویند. خلاصه اینکه فرهنگ جامعهی ما و رسانهی ادبی غالب در طول تاریخ ما، شعر بوده است و حتی در صحنههای نبرد و رزم هم که میخواستهاند گفتوگو کنند و صحنهی میدان را به سمت خود جلب و قدرت نمایی کنند، معمولاً از شعر استفاده میکردند که به «ارجوزه یا رجز» مشهور است. یاران حضرت اباعبداللهالحسین(ع) هم در کربلا از کودک تا بزرگ معمولا وقتی وارد میدان میشدند از رجز استفاده میکردند. بافت و ساخت رجز، معرفی عمدهی خویش و افتخارات گذشته بود و معمولاً اگر کسی در رجز بر طرف مقابل خویش پیروز میشد حتی اگر در جنگ شکست میخورد، عرب او را شکست خورده تلقی نمیکرد، یعنی رزم اول که رزم بیانی و زبانی بود مهمتر از رزم فیزیکی، جسمانی و شمشیر به نظر میرسید. اما در بخشهایی از تاریخ اتفاقاتی افتادهاست که نثر به تدریج خودش را باز یافتهاست. بخشی از نثر ما نثری است که وقتی فرد احساس میکرد نمیخواهد شعر بگوید یا میخواهد حرف بزند و بنویسد اما نه در قالب شعر، از آن استفاده کرد که به اصطلاح به نثر مسجع شهرت یافت. اولین قهرمان آن در عرصهی ادب فارسی خواجهعبدالله انصاری است. الهینامه و نیایشهای این شخصیت بزرگ که مفسر بزرگی هم بوده، بافتی کاملاً نزدیک به شعر را نشان میدهد، شعر در هیئت نثر؛ قافیه دارد که در نثر به آن « سجع» میگویند؛ «در کودکی پستی، در جوانی مستی، در پیری سستی، پس کی خدا را پرستی؟» ببینید چه قدر به شعر نزدیک است؟! در حقیقت در هر چهار قسمت، چهار قافیه دارد، این بافت”سجع آهنگین” است که به شعر بسیار نزدیک است. برخی گفتهاند که شعر از اینگونه نثر آغاز شده است. یعنی مقدم بر شعر، نثر مسجع است و نثر مسجع به تدریج به سمت نثر آمد. اما به نظر من هیچ نثری نیست که نظم نباشد. چون نثر با نوعی ارتباط ذهنی و حتی موسیقی واژگانی اتفاق میافتد(بخصوص نثر ادبی) و فقط به این دلیل که نظم، سخنی دارای وزن عروضی است و به راحتی میتوان مثلاً با آن ضرب گرفت در مقابل نثر بهکار میرود. پس آنچه فاصلهی بین نظم و نثر است وزن و آهنگ شعری است. هرچند که بین نظم و شعر هم مرزبندی وجود دارد یعنی ممکن است سخنی وزن داشتهباشد اما شعر نباشد. در شعر حتماً باید عناصر زیباشناسی، احساس و عاطفه تموج داشته باشد و اگر این ویژگیها را دارا نباشد آنرا نظم مینامیم.[۱] اما مرز میان نظم و شعر این است که شعر بافتی احساسی، سیال، زنده و تأثیرگذار دارد که نظم ممکن است چنین نباشد. گاهی از نظم حتی برای آموزش علوم استفاده میکنیم. دانش آموزان در گذشته برای حفظ بخشهایی از درس از نظم استفاده میکردند. حتی فرمولهای ریاضی، فیزیک و شیمی را در قالبهای خاصی قرار میدادند و یاد میگرفتند. مثلاً در علم منطق برای آموزش قضایا، گاهی از همین نظم استفاده شدهاست. در عربی هم کتابی به نام «الفیه ابنمالک » مسائل صرف و نحو عربی را در قالب نظم بیان کردهاست که حتی بعضی از طلبهها آن را حفظ میکنند و تمام قواعد را بر مبنای آن نظم یادمیگیرند. به هر حال این نظم است و شعر نیست. شعر میتواند نظم باشد اما الزاماً همهی شعرها نظم نیستند. با تعریف جدیدی که از شعر داریم ممکن است شعر حتی شبیه نثر باشد با این تفاوت که شعر، عناصر شعری(احساس، عاطفه، بیان و زبان ویژه) را در خود دارد. مثل شعر سپید یا شاملویی که هنوز هم موقعیت خودش را حفظ کرده است.[۲] در ذهن کسی که در حال خلق یک اثر منثور است نوعی نظام یافتگی و موسیقی ذهنی وجود دارد که کلمات را با هم پیوند میدهد. شاعر هم در خلق یک اثر ادبی به واژگان تراشیده و صیقل خورده و متناسب با احساسش میپردازد. یعنی اگر فضا حماسی باشد یا عاطفی، واژگان ویژهی آن فضا را جستجو میکند و با یک چینش ویژه و پیوند خاص طنین و آهنگ خاصی را در ذهن و روح مخاطب ایجاد میکند. اما متأسفانه، نثر در ادبیات ما تاکنون تقسیمبندی درستی نداشته است. حتی در کتابهای رسمی ادبیات، تقسیمبندی درستی برای نثر نیست؛ مثلاً به نثر مرسل، نثر مسجع و نثر فنی تقسیم میکنند. نثر مسجع مثل نثر خواجهعبدالله انصاری و یا نثر سعدی. نمونهای از نثر سعدی به این شرح است که: پیرمردی میخواست با دختری ازدواج کند، برای اینکه او را متقاعد و آمادهی چنین ازدواجی کند، به او گفت: جوان ممکن است در ابتدای زندگی به کس دیگری دل ببندد، تا اتفاقی افتاد تو را رها کند، اما من تجربههای زیادی داشتهام و سرد و گرم روزگار را چشیدهام، من در کنار تو باشم بهتر است، ضمناً جوان در شروع زندگی چیزی ندارد و تو سرگردان و بیچاره میشوی، اما من پول دارم، تو را به سفر میبرم، به تو خانه میدهم و… پیرمرد بعد از زمینهچینی منتظر جواب «بله» دختر بود؛ که دختر جوان گفت:«اما من از دایهی خویش شنیدم، که دختر جوان را تیری در پهلو بهتر که پیری در بر.» این تیر و پیر یک آهنگ دارند. اما اگر میگفت از دایهی خویش شنیدم: زخمی شوی و ترکشی بخوری، بهتر از این است(حال به زبان امروزی) که با یک پیر سالخورده ازدواج کنی، این لطف را نداشت. لطافت نثر به همین تطبیقها، خوش آهنگیها و انتخاب کلماتی است که در کنار هم یک آهنگ ایجاد میکنند و به این نوع کلام”مسجع” میگویند. نوع دیگر نثر، نثر مرسل است که نثر تاریخنگاران و نامهنگاران بوده؛ مثل نثر تاریخ بیهقی. البته گذشتگان گاهی نامهها(منشآت) را به نثر مسجع مینوشتند. نثر مرسل یعنی نثری ساده که مسجع نباشد. اما همانطور که گفته شد، تقسیمبندی نثرها ضعیف و نارساست؛ مثلاً آیا نثر روزنامهها با نثر کتابها یکی است؟! هر کس اندکی تأمل و درنگ و دقت داشتهباشد، نثر اینها را مثل هم نمیداند. آیا نثر دکتر عبدالحسین زرینکوب یا نثر دکتر اسلامی ندوشن که الان از بهترین نثرهای دانشگاهی روزگار هستند مثل نثر روزنامهها، مجلات و غیره است؟ بافت، استحکام و تأثیرگذاری این نثرها خیلی متفاوت است.[۳] و اینکه آیا میتوان بافت یک داستان را با بافت یک مقاله علمی در روزنامه یکی دانست و هر دو را نثر مرسل نامید؟ به نظر میرسد بتوان یک تقسیمبندی بهتری برای نثر ارائه داد:”نثر آفاقی و نثر انفسی. نثر آفاقی نثری است که به توصیف بیرونی میپردازد. مثلاً شعر منوچهری شعر آفاقی است. چون بیرون را توصیف میکند. ابر، باران، گل… را توصیف میکند؛ اما نثر یا شعر انفسی به درون برمیگردد، مثلاً همهی نثرهای عارفانه، نثر انفسی هستند، چون با درون انسان کار دارند، ممکن است گاه گاهی به بیرون توجه کنند، اما بیرون بهانهی درون است به هر حال در ایران هنوز یک تقسیم بندی دقیق در باب نثر انجام نشده؛ امیدوارم به زودی با توجه به ساخت و فیزیک و فرم نثر و یا با توجه به محتوای آن، دسته بندی و تقسیم بندی درستی در این باب صورت گیرد. اما مورد بحث ما نثر عاشورایی است. به نظر من اولین نثر عاشورایی وصیتنامهی امام حسین(ع) است. امام حسین(ع) در شب ۲۸ ماه رجب حرکت کرد، وصیت نامهی خود را نوشت و به برادرش محمد حنیفه سپرد. وصیت نامه اینگونه آغاز میشود: بسم الله الرحمن الرحیم و بعد از حمد الهی میفرماید:« انی لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی، ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیروا بسیره جدی و ابی علی ابنابیطالب(ع)». بخش عمدهی وصیت نامه همین است. پس اولین نثر عاشورایی با استفاده از قرآن و مستند به آن شروع شده است. سپس واژههایی که پشت سرهم و در کنار هم آمدهاند آهنگ زیبا و طنین و پژواک خوشی به این کلام دادهاند.«انی لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً». در قسمتهای بعدی هم این آهنگ کاملاً حس میشود؛ این نثر، مسجع نیست. اما یک نوع آهنگ درونی در آن یافت میشود. مثل شعر سپید امروزی که قافیه ندارد، اما یک نوع آهنگ ویژه دارد که آن را از دیگر نثرها جدا میکند. دومین آثار نثرعاشورایی، نامههای کوفیان به حضرت اباعبدلله(ع) است. حضرت اباعبدالله(ع) روز سوم شعبان به مکه میرسد و از چند روز بعد از این نامهها شروع میشوند و اوج این نامهها حدود دوازدهم ماه مبارک رمضان است که در پانزدهم ماه مبارک رمضان حضرت اباعبدلله(ع)، مسلم بن عقیل را با یک نامه که سجع خاصی هم دارد، به سمت کوفه میفرستد. نامههای کوفیان توصیفگری و تصویرگری است و حدوداً در اردیبهشت ماه نوشته شدهاند؛ یعنی در فصل بهار، چون در آنها اشاره شده به اینکه چشمهها جوشیدهاند، گیاهان روئیدهاند، درختان کم کم به شکوفه و بار نشستهاند و همه چیز برای پذیرایی شما آماده است. از لحاظ منطقی هم این نامهها در فصل بهار نوشته شدهاند، چون آغاز حرکت امام در بهار بوده و جریان کربلا هم در پاییز اتفاق افتاده است. پس، این نامههای کوفیان هم نوعی نثر است که در حادثهی عاشورا دیده میشود و خوشبختانه بخشی از آنها به دست ما رسیده است. که این شامل نامههای امام برای دیگران هم میشود که حتی در روز عاشورا هم امام نامه نوشتهاند. پرسش و پاسخ: سؤال: در حوزه داستان یا نثر عاشورایی که نویسنده مجبور است در احساس خود دقیقتر باشد، باید از حس تخیل خود استفاده کند یا از زیباییهای کلامی خود و یا هر دو با هم؟ پاسخ: ما هنوز نظام روشن و مشخصی در تقسیم بندی نثر نداریم، البته در شعر هم نداریم، میدانید که آثار ادبی در تقسیم بندی اروپایی معمولاً مبتنی بر درون مایه بوده، مثلاً میگفتند ادبیات تعلیمی، ادبیات غنایی، ادبیات حماسی و مثلاً ادبیات نمایشی یا بعدها هم که تقسیم بندی را ریزتر کردند، باز مبتنی بر درونمایه و محتوا بود اما در تقسیم بندی ما نوعی سرگردانی در فرم و محتوا وجود دارد، مثلاً وقتی که میگوییم نثر طنز، نثر عاشورایی، نثر روزنامهای به گونهای عنایت به فرم است تا به محتوا و درونمایه. لذا چون این سرگردانی وجود دارد، هیچ کدام از این تقسیم بندیها نمیتوانند دقیق باشند. اما در تقسیم بندی مبتنی بر محتوا و درون مایه، هر چیزی که موضوعش محور باشد، میتواند در این تقسیم بندی قرار گیرد. نثر عاشورایی هم در اینجا یک هویت پیدا میکند، چون موضوع و محور اصلی آن یکی از مسائل مربوط به کربلا است و فرقی نمیکند شخصیت، وقایع و رویدادها و یا احیاناً حاشیههای موضوع باشد. اگر تقسیم بندی اینگونه باشد آنها را میتوانیم نثر عاشورایی بنامیم. اما بحث تخیل در اثرآفرینی عاشورایی و یا در قلمرو مذهب و دین؛ به اعتقاد من با وفاداری به اصل موضوع، هر کاری را میتوان انجام داد و این معمولاً مستند و مبتنی بر شناختی است که از آن چهره داریم. در تخیل میتوان کاملاً آزاد بود به شرطی که اولاً اصل تاریخ مخدوش نشود و چیزی خلاف واقع گفته نشود و ثانیاً شخصیت کسی مخدوش نشود و ارزشی تحقیر نشود. پرسش: اگر داستانی با موضوع عاشورا (داستان عاشورایی) بنویسیم، ما دارای نثر عاشورایی هستیم یا نثر داستانی؟ پاسخ: اگر نظام تقسیم بندی در نثر به محتوا بپردازد، داستان عاشورایی هم جزء نثر عاشورایی خواهد بود، مگر اینکه داستان نثر نباشد. پرسش: یک واقعهای مثل شهادت حضرت عباس(ع) را که اتفاق افتاده نمیتوان تغییر داد، اما آیا میتوانیم با استفاده از تخیل آن را تغییر دهیم یا به گونهای دیگر او را در صحنهی کربلا رسم کنیم یا چگونه میتوان طریقهی شهادتش را تغییر داد؟ پاسخ: هر کاری میتوان کرد، اما تا اثری اتفاق نیفتد، نمیتوان داوری کرد. مثلاً ممکن است من طوری شروع کنم که اصلاً عباس در کربلا نبوده و به شدت مخاطب خود را دچار غافلگیری کنم اما بعد در یک چرخشی داستان را چنان به حادثه پیوند بدهم که مخاطب را تکان دهد. مثل اتفاقی که در رمانها زیاد میافتد. اما تا چیزی نباشد نمیتوان داوری کرد. [۱] – مثلاً در زمان قدیم بر سر در ورودیهای حمام نوشته بود: هر که دارد امانتی موجود، بسپارد به بنده وقت ورود، گر که نسپارد و شود مفقود، بنده مسئول آن نخواهم بود. این شعر از آقای حمید سبزواری از شاعران معاصر است، که البته شعر نیست بلکه نظم است یعنی بهره گیری از وزن شعری برای رساندن یک حرف یا پیام. [۲] -این شعر را به خاطر اینکه ساخت و بافت، شکلگیری و انسجام و هویت شعریاش را از شخصیتی به نام «شاملو» گرفته به این نام خوانده اند. [۳] – امروزه اقبال مردم به ادبیات داستانی بیش از شعر شده است.
