محمد(ص) به حسین(ع) عشق می ورزد. امر می کند موهایش را بتراشند، هم وزن آن نقره صدقه می دهد. برایش گوسفندی قربانی می کند و ران آن را برای قابله هدیه می فرستد. کودک را معطر می کند به بوی خَلُوق و شکر این موهبت الهی را به جا می آورد
اما…
از چیزی اندوهگین است! به سیمای کودک که می نگرد محزون می شود. جبرئیل دوباره چه نجوایی داشته است؟…
اسماء، به گونه او اشک می بیند… سبب گریه را می پرسد؟…
« به راستی که این پسر مرا گروه ستمکاری از امت من خواهند کشت که خدای تعالی شفاعتم را به آنها نرساند…»
محمد(ص) می داند که امتش با همه خاندان او چنین میکنند، به فاطمه(س) وقت وداع میگوید: تو نخستین کس از خانواده ام هستی که به من ملحق خواهی شد! بر لب های حسن(ع) که روزی جام شوکران را خواهد نوشید بوسه می زند و علی(ع) را به مصیبت هایی که بر سرش خواهند آورد، دلداری می دهد…
و حالا حسین(ع)…
چرا بر حسین(ع) می گرید!؟…
مبنع: ویژهنامهی نینوا، محرم۱۴۲۹ ، مرکز آموزش سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران
