سپاه بی شرم و گستاخ عمرسعد برای به دست آوردن غنیمت و در دست داشتن سند حضور در کربلا به سمت خیمهها هجوم آوردند. فرمان حمله به خیمهها را شمربن ذی الجوشن صادر کرده بود.
زنان و کودکان تشنه، داغدیده، بی پناه و یتیم کربلا از خیمه بیرون ریختند. آنان مرثیه خوان و سوگوار آه میکشیدند و میگریستند.
اباعبدالله در آخرین دیدار و بازگشت به میدان، به همگان توصیه کرده بود که خود را برای اسارت آماده کنند. لباس خود را محکم و سبک انتخاب کنند، شیون نکنند، گونه نخراشند. موی پریشان نکنند و دشمن را شادمان نکنند. دعوت به صبوری و تن دادن به قضای الهی، رضا به رضای دوست پیشه کردن و مراقب همدیگر بودن از توصیههای اباعبدالله به خیمه نشینان و اهل حرم بود.
لشکر شقاوت پیشه -پیاده و سوار- به خیمهها نزدیک شدند. آنان هرچه می دیدند می ربودند. اثاثیه، لباس، زیور، سلاح، اسب و شتر هرچه بود به یغما میرفت.
حمید بن مسلم می گوید: زنی از طائفه بکربن وائل که همراه سپاه عمر سعد و شوهرش در کربلا بود، همین که دید هیچکس به زنان و دختران رحم نمیکند و سرپوش و گوشوار و خلخال و… را میربایند، به خیمهها نزدیک شد و فریاد زد: ای آل بکربن وائل آیا دختران رسول خدا را تاراج میکنند و شما نظاره میکنید؟ این زن شمشیر در کف، شعار لاحکم الّا لله یا لثارات رسول الله سر داد و حمله کرد که شوهرش او را گرفت و باز گرداند[۱].
حتی دخترکان و زنان در تکاپوی حفظ لباس خویش بودند که گاه چند تن در کشاکش ربودن آن بودند.
فاطمه دختر بزرگوار اباعبدالله میگوید: من در کنار خیمه ایستاده بودم و به میدانی نگاه میکردم که تن بیسر شهیدان در جای جای آن افتاده بود و پدرم عریان بر خاک داغ بود و اسبان بر اجساد آنان میتاختند. نگران آینده بودم که پس از شهادت پدر، با ما چه خواهند کرد. آیا ما را میکشند یا به اسارت میبرند؟ در این اندیشه بودم که یکی از سواران دشمن قصد ما کرد. من دیدم که با نیزه ، زنان را هدف قرار میداد. آنان بیپناه میگریختند یا به هم پناه میبردند. آن سوار مقنعه میربود و النگو از دستان زنان جدا میکرد و آنان فریاد میزدند: واجداه، واابتاه، وا علیاه، وا حسناه، آیا کسی نیست پناهمان دهد؟ آیا کسی نیست دشمن را از ما دور کند؟
با دیدن این صحنه دلم لرزید. به هر سو نگاه کردم شاید عمهام امکلثوم را بیابم و به او پناه ببرم تا آن مرد قصد من نکند. اما آن مرد اسب را برانگیخت و قصد من کرد. من فرار کردم. به امید آنکه خود را نجات دهم اما خود را به من رساند و نیزهاش را میان دو کتف من قرار داد. به رو بر زمین افتادم و او گوشم را پاره کرد و گوشواره را ربود و مقنعه از سرم بیرون کشید. خون از گوشهایم میچکید و صورتم زخمی شده بود و آفتاب بر من میتابید. بی هوش شدم.
وقتی به هوش آمدم عمهام را دیدم که در کنار من است و گریه میکند و میگوید برخیز تا به خیمهها رویم و ببینم بر برادر بیمارت و زنان چه گذشته است؟
در برخی روایات جز گوشواره، ربودن خلخال از پای فاطمه نیز آمده است[۲].
رباینده خلخال و گوشوارهها اَخنَس بن زید بود که بعدها کار شقاوتمندانهی خود را برای دیگران بیان کرد. فاطمه بعدها برای فرزند خود روایت کرده است که غارتگران حتی رختخواب و بالاپوش را هم از روی ما کشیدند و چپاول کردند[۳].
در روایت دیگر از فاطمه صغری آمده است: غارتگران به درون خسمهها ریختند. من دختر جوانی بودم و در خلخال طلا در مچ پای خود داشتم یکی از دشمنان با زحمت میخواست خلخال را بیرون بکشد و در همان حال گریه میکرد! پرسیدم ای دشمن خدا، چرا گریه میکنی؟
پاسخ داد: کیف لا ابکی و اَنَا اَسلُبُ اِبنهَ رسول الله. چرا نگریم که دختر رسول خدا را غارت میکنم. گفتم حالا که میدانی ما دختران رسول خداییم از غارت اموال ما بگذر. گفت: اگر من خلخال را غارت نکنم میترسم کس دیگری آن را غارت کند[۴]!
حمید بن مسلم می گوید: شمر با گروهی از پیادگان وارد خیمهی امام سجاد شدند. حمله کنندگان به شمر پیشنهاد دادند : این بیمار را بکشیم. من گفتم: سبحان الله آیا بیماران را هم میکشند؟! این جوان بیمار است و همین بیماری برای مرگ او کافی است و سربازان را از دور او پراکنده کردم.
عمر سعد خود به درون خیمهها آمد. زنان بر سر او فریاد زدند. ابن سعد فرمان داد هیچکس به خیمهی زنان وارد نشود و با بیمار کار نداشته باشد.
زنان از عمر سعد خواستند اموال مسروقه را برگردانند. عمر سعد فریاد زد هر که هر چه برده بازگرداند. اما هیچکس به فرمان او اعتنا نکرد.
در بازداشتن شمر از کشتن امام سجاد چند روایت هست:
- حمید بن مسلم او را از این کار بازداشت(برخی مانند صاحب نفس المهموم معتقدند به همین دلیل رستگار خواهد شد.)
- عمر سعد وارد شد و دست شمر را گرفت و او را منع کرد.
- حضرت زینب مانع شد و گفت اگر او کشته شود باید من با او کشته شوم.
شمر گفت: فرمان امیر است که همهی فرزندان حسین را بکشیم. عمر سعد چند نفر را گماشت که از آن چادر و زنان محافظت کنند و بازگشت[۵].
همین که عمر سعد به چادرش برگشت، سنان بن انس نخعی خود را به خیمهی عمر سعد رساند و رجز خوان گفت:
اوفر رکابی فضهً و ذهبا اَنا قتلتُ الملک المحجبا
قتلتُ خیر الناسِ اُماً و اَبا و خَیرهَم اذ ینسبون نسباً
رکاب مرا از سیم و زر سنگین بار کن که من پادشاه محجب(با فر و شکوه) و آنکه را دربان فراوان دارد، کشتم. کسی را که از جهت پدر و مادر بهترین مردم است و از گوهر و نژاد از همگان والاتر.
عمر سعد گفت: گواهی میدهم دیوانهای و او را در چادر آورد و با چوبدستی او را بیازرد و گفت: ای دیوانه این چه سخن است که میگویی! به خدا سوگند اگر ابن زیاد این سخن تو را بشنود گردنت را خواهد زد[۶].
آتش زدن خیمه ها:
شمر فرمان داد خیمهها را آتش بزنند. مشعلها و پارههای آتش پس از غارت خیمه ها، چادرها را در کام میکشید. زنان و کودکان از خیمهها بیرون آمدند. حضرت زینب در این موقعیت از جان امام سجاد(ع) پاسداری می کرد. حضرت زینب(س) از وی پرسید: تکلیف چیست؟ و امام فرمان داد: «علیکن بالفرار»: به همه بگویید از صحنه فرار کنند. کودکان به هرسو می دویدند و می گریختند. پناهگاهی نبود. ضرب نیزه و سیلی و لباسهای پاره و نیم سوخته، صحنهای دردناک و غمبار ساخته بود.
در توصیف این لحظه حضرت رضا(ع) می فرماید:«وَ اُضرمتَ النیرانُ فی مضاربنا و انتُهِبَ ما فیها مِن ثقلِنا و لَم تُرعَ لرسولِ اللهِ حُرمهٌ فی اَمرِنا[۷].» خیمه های ما را به آتش کشیدند و هر چیز قیمتی و گران بها را ربودند و حرمت رسول خدا پاس نداشتند.
در لهوف آمده است:«فَخَرَجنَ حَواسِرَ مُسَلّباتٍ حافیاتٍ باکیاتٍ، یمشینَ سبایا فی اَسر الذّله[۸]»: زنان حرم بی پوشش با لباس های به غارت رفته پابرهنه و گریان بیرون آمدند و آنان را با خواری به اسارت گرفتند.
گذار بر گودال قتلگاه:
زنان و کودکان با بیرون زدن از خیمهها، هر سو سرگردان شدند. حضرت زینب(س) مراقب امام سجاد(ع) بود. بنابر قولی وقتی به او گفتند چرا نمیگریزی؟ گفت: بیماری در خیمه دارم که حتی قدرت برخاستن ندارد. چگونه رهایش کنم که از هر سو در محاصرهی آتش است[۹]؟
با این همه به نظر میرسد در موقعیت دشوار و تلخ فرار کودکان و زنان، محافظت از جان آنان در مقابل حملات و ضربات از دیگر مسئولیتها و مأموریتهای حضرت زینب(س) بوده است و چه بسا، گاه مراقبت از جان امام سجاد(ع) به کسان دیگری چون امکلثوم و رباب و… سپرده میشد.
عبور سکینه و حضرت زینب را بر گودال قتلگاه نوشتهاند. حتی برخی منابع متاخر ، گذار دختر کوچک اباعبدالله-رقیه- را گزارش دادهاند[۱۰].
نوشتهاند حضرت زینب را بر گودال قتلگاه رسید. از میان نیزهها و سنگها و چوبها، تن برادر را یافت و با وی اینگونه گفت و گو کرد:
یا محمداهُ! بناتک سَبایا و ذرّیتک مقتّله، تسفی علیهم ریح الصبا و هذا حسینٌ مجزوز الرَأس منالقفا، مسلوب العمامه و الرّدا، یا بی مَن اَضحی عسکرُهُ فی یوم الاثنین نهباً بابی مَن فُسطا طُهُ مقطَع العُری. بابی مَن لا غالبٌ فیُرتجی و لا جَریحٌ فُیداوای.
بابی من نفسی لَهُ الفِداء. بابی المهموم حتی قضی.
بابی العطشان حتّی مضی. بابی من شیبتُهُ تقطُر بالدماء.
بابی مَن جَدَّهُ محمد المصطفی. بابی مَن جَدُّهُ رسول اِلهِ السماء.
بابی من هوَ سِبطُ نبیٍ الهُدی. بابی ابن محمدٍالمصطفی. بابی ابنُ خدیجهُ الکبری. بابی ابنُ علیٍ المرتضی.
بابی فاطمهُ الزهراء سیدهُ نِساء العالمین. بابی مَن رُدَّت لَهُ الشمس حتّی صلّی[۱۱].
یا محمداه! دخترانت اسیر و فرزندانت کشته شدند و باد صبا خاکها را بر آن بدنها میباشد.
این حسین توست که سرش را از قفا بریدند و عمامه و ردای او را به غارت بردند.
پدرم فدای آن کسی باد که ظهر روز دوشنبه، لشکرش را قتل و غارت کردند.
پدرم فدای آن کسی باد که خیمههای او را گسیختند.
پدرم فدای آن کسی باد که غایب نیست تا امید بازگشتش برود.
پدرم فدای آن کسی باد که مجروح نیست تا زخم بدنش مرهم پذیر باشد.
پدرم فدای آن کسی باد که جانم قربان او شود.
پدرم فدای آن کسی باد که دلش پر از غصه و غم بود تا از دنیا رفت.
پدرم فدای آن کسی باد که تشنه لب بود و با لب عطشان شهیدش کردند.
پدرم فدای آن کسی باد که از محاسنش خون میچکد.
پدرم فدای آن کسی باد که جدش محمد مصطفی، پیغمبر خداست.
پدرم فدای آن کسی باد که او نوهی پیامبر هدایت است.
پدرم فدای فرزند محمد مصطفی باد. پدرم فدای فرزند خدیجه کبری باد. پدرم فدای فرزند علی مرتضی باد.
پدرم فدای فرزند فاطمهی زهرا باد که سرور زنان جهانیان است.
جانم فدای کسی باد که او فرزند کسی است که خورشید به خاطر نماز او برگردانده شد.
آیا این مرثیه قبل از غارت خیمه یا بعد از آن یا هنگام عبور کراوان اسیران از کنار قتلگاه بوده است؟ جای تأمل است. برخی فقرههای این سوگ با زمان عبور کاروان، همخوانی بیشتر دارد. در لهوف این مرثیه به گونهای است که گویی قبل از تاختن اسبها بر بدن مطهر اباعبدالله(ع) گفته شده است. راوی این سوگ گفته است که گریه زینب(س) در حال خواندن این مرثیه، دوست و دشمن را به گریه انداخت[۱۲].
با فرا رسیدن غروب غوغا در دشت فرونشست و حضرت زینب(س) به دستور امام سجاد(ع) زنان و کودکان را در یک جا جمع کرد. گفته شده دو کودک نیز در این زمان در اثر تشنگی به شهادت رسیده بودند.
نفس المهموم به نقل از تاریخ طبری می نویسد: عمرسعد غروب و شامگاه عاشورا همه ی کشتگان سپاه خود را جمع کرد و برآن ها نماز گزارد و اجساد یاران امام را در دشت رها کرد[۱۳].
وضعیت بازماندگان به گونهای بود که آن شب خواب به چشمها نیامد. این نکته را از حضرت سکینه نقل کردهاند که در این شب غریب خواب به چشم ها نیامد. و گفته شده حضرت زینب(س) علی رغم همه ی آلام و رنجها و زخمها، در آن شب-به نقل از امام سجاد(ع)- نماز شب خود را نشسته برگزار کرد. امام در آخرین لحظه های وداع گفته بود: «یا اختاهُ لا تنسینی فی نافله اللیل»: خواهرم در نافلهی شب مرا یاد کن.
نجوای حضرت زینب در این شب در کنار خیمههای سوخته این بود:« یا عمادَ مَن لا عماد لهُ و یا سنَدَ من لا سَنَدَ لهُ یا من سَجَدَ لَکَ سوادُ اللیل و بیاضُ النهار و شُعاعُ الشمس و خفیفُ الشجر و دویُّ الماء یا الله یا الله یا الله»: ای تکیهگاه کسی که جز تو تکیه گاهی ندارد. ای پشتوانه ی کسی که تنها پشتوانه اش تویی. ای خدایی که سیاهی شب و روشنایی روز و درخشش خورشید و صدای نرم درخت و زمزمه ی آب بر تو سجده می کنند ای خدا، ای خدا، ای خدا!
پس از شهادت امام در همان روز عمر سعد سر مقدس امام را به خولیبن یزید و حمیدبن مسلم سپرد تا آن را به کوفه برسانند. گویا شمربن ذی الجوشن، قیس بن اشعث و عمروبن حجاج را نیز با آنان روانه کرد و خود تا ظهر روز یازدهم در کربلا ماند و سپس به همراه کاروان اسرا، عازم کوفه شد.[۱۴]
منبع: سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص ۴۹۹-۴۹۶٫
[۱] . لهوف: ص۱۳۱، دمع السجوم(ترجمه نفس المهموم)، ص۲۰۱-۲۰۲٫
[۲] . بحارالانوار: ج۴۵، ص۸۲، فاطمه بنت الحسین: ص۴۵٫
[۳] . امالی شیخ صدوق: مجلس ۳۰، ص۱۶۵، بحارالانوار: ج۴۵، ص۳۲۱٫
[۴] . همان منبع و جلاءالعیون: ص۴۱۲٫
[۵] .دمع السجوم(ترجمه نفس المهموم):ص۲۰۵٫
[۶] . همان: ص۲۰۷٫
[۷] . امالی شیخ صدوق: ص۱۲۸٫
[۸] . لهوف: ص۱۳۲٫
[۹] . معالی السبطین: ج۲، ص۵۲٫
[۱۰] . ثمرات الحیاه: ج۲، ص۳۱۶٫
[۱۱] . لهوف: ترجمه عقیقی بخشایشی: ص ۱۶۰-۱۶۱٫
[۱۲] . همان: ص۱۶۲٫
[۱۳] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص ۵۱۱٫
[۱۴] . سنگری، محمدرضا، آینه در کربلاست، پیشین، ص ۵۱۳– ۵۱۲٫
