طعنهی معاویه آگوست 6, 2010 قصه ی لحظه ها ارسال دیدگاه 1,180 بازدید نوشته های مرتبط پایان مطلب قصهی لحظهها دسامبر 25, 2011 زینب و زینالعابدین… دسامبر 18, 2011 اسیری زینب دسامبر 18, 2011 رفته بود حج. آنجا معاویه را دید. پوزخندی زد و گفت: “دیدی حجر و رفقایش را کشتیم و خودمان بر جنازهشان نماز خواندیم؟” حسین لبخند زد: “ولی ما اگر شما و آدمهایتان را بکشیم نه بر شما نماز میخوانیم و نه دفنتان میکنیم.” منبع: آفتاب بر نی/ زینب عطایی 2010-08-06 admin اشتراک