زینب…
هیچ کس برای دلداری تو نمی آید
کسی نیست که زیر بازوان تو را بگیردو اشک از چهره ات بزداید
هیچ کس…
به تسلای روح خسته و تکه تکه ات نمی آید…
از یتیمان قافله ی تو نیز جز با تازیانه یاد نمی کنند
وتنها…
آه شعله های درد توست که صورت های رنگ باخته و چشم های مصیبت دیده را می نوازد
***
تو مانده ای وداغ دست هایی که در علقمه افتاد.
حنجره ای که از ناوک حرمله گلگون شد و سری که از قفا بریده شد.
تو مانده ای ویک قافله آوارگی، صدکوفه بی وفایی و هزار خیمه شیون.
تو مانده ای و صورت هایی که از کبودستان سیلی گذشتند و از بی تابی خراشیده شدند.
ای پیامبر خون حسین…
امشب تو آن بغض گلوگیر پدر هستی که در کرانه ی چاه می شکست…
امشب باید…جای همه ی پروانه ها بسوزی.
جای همه ی شمع ها آب شوی ،جای همه ی باغ ها خزان بگیری و زرد شوی… جای همه ی صنوبران بشکنی و قد خم کنی…
و جای همه ی بلبلان که شاهد تطاول گلهای چیده شده اند، غمگین باشی…
که تنها تو مانده ای با خرمنی از موی سپید و جسمی ناتوان و…
امشب باید… جای همه ی چشم ها بباری که تنها تو مانده ای و داغ لاله هایی که در باغ خاطرت جوانه می زنند.
و آتشی که از کرانه ی چشم هایت شعله شعله زبانه می کشد.
***
و تو قرار است با این آه جگر سوز و لبالب از خون و خشم و این شعله های اندوه، همه چیز را در کربلا زیبا ببینی…
امشب باید نام حسین را در نمازت فریاد کنی.
و گرد شمع شب های محرم، جای همه ی پروانه ها بسوزی
که تنها تو مانده ای و…
پری انصاری
