بچه که بودم بسیاری از مواقع به خانه مادر بزرگم می رفتم. روزهای شنبه یا دوشنبه هر هفته ملا جمشید ( ملای روشندلی بود ) آنجا می آمد. برخی مواقع یک حکایت مشکل گشا را می خواند. حکایت دختری که گردنبندش را گم کرده بود و با کمک کبوتری آن را پیدا می کند .گاهی هم روضه ای از عاشورا می خواند و می رفت. حتی اگر خانه هم خالی بود می آمد و روضه اش را می خواند و می رفت. مثل الان نبود که مردم به سایه خودشان هم اعتماد ندارند. حالا هم گاهی سر کوچه ما مردی دستار سبزی روی زمین پهن می کند و اسباب رساندن صدای روضه اش را روی آن می چیند و از مصائب کربلا می خواند . چند سال پپش هم ظهر روزهای پنجشنبه شخصی از کوچه ما رد می شد و با صدایی دلگیر روضه می خواند. من هر روز پنجشنبه دوباره کودک می شدم و می رفتم می نشستم خانه مادر بزرگم. ظهر روزهای پنجشنبه این مرثیه خوان می گفت کمک کنیم تا چراغ تکیه سیار عاشورا روشن بماند. من همیشه به این شخص می گفتم که در طول مسیر هر چه می خواهی بخوانی بخوان اما در این کوچه روضه عباس را بخوان که ما خیلی محتاج نگاهش هستیم و او هم وقتی از جلو منزل ما رد می شد از ام البنین می خواند. من به صدایش عادت کرده بودم. ظهر پنجشنبه ها می نشستم لبه باغچه حیاط منزلمان تا بیاید. تا از این روزمرگی بدر آییم. ما سلامت دینمان را مدیون بزرگان خانه خویش هستیم. قدیمی ها دین را جور دیگری فهمیده بودند.
منبع: http://mmehr.blogfa.com
ديدگاه شما: