در گوشهای از خرابهی دلم، صدایی پیچیده است؛ صدای کودکی و نالههای معصومانهای و صدای خاموش اشکهایی که بر گونههای تازیانهدیده مینشیند
صدای شکستن قلبی و نه یک بار شکستن که هزار بار. صدای شکستن کمری و نه یک بار شکستن…
در تنگنای غربت و تاریکی، سوسوی اشکهای توست که میدرخشد. نالههای بابا بابای توست که میپیچد.
رقیه جان! امشب آمدهام ساحل نشین دریای اشکهایت شدهام. میخواهم همراه و همصدای تو باشم. میخواهم چون تو پاک و کودکانه گریه کنم… دستهایم را بگیر تا چشمهایم را پیدا کنم…
مرضیه دزفولی/۵صفر
ديدگاه شما: