روزدهم را صفحه خانگی کنید ورود به سایت عضویت پخش زنده حرم تماس با ما درباره ما صفحه اصلی
     
    موتور خبر خوان
    ویژه ها

     
    مطالب مرتبط
      40 سخن حکمت آموز از امام مجتبی(ع)
      ورود كاروان امام حسين(ع) به مكه
      سريال «مختارنامه» در نمايشگاه قرآن
      زندگی‌نامه‌ انگليسی امام حسين (ع) در نمايشگاه كتاب
      چهل نکته ناب از سيره پيامبر (ص)
      ماه شبهاي زينب
      وقایع عصر تاسوعا
      اولین داد آقا
      امام رضا (ع)
      دلیل برتری امت محمد(ص)
      مجالس دعاي رزمندگان
      جان عالم به فداي تو حسن
      روضه‌‌ی عقل و عشق
      مي‌خواهم چون تو...
      عنصر حماسه و عزت
      منزل چهاردهم: زَرود (زُرود)
      در خلوت خرابه...
      دومين نمايشگاه دستاوردهاي مؤسسات و مراكز مردم نهاد
      ظهر پنج شنبه
      حرکت سیاسی
      تازه ترین مطالب  
    • مقالات عاشورایی
    (کد خبر : 13283) در مسیر شام(۳)  

    ابومخنف ورود قافله را به شهر«معرّه نعمان» همراه با استقبال و پذیرایی و تأمین غذا می‌داند و همین باعث شد تا بقیّه‌ی روز را در آن‌جا بمانند.
    پس از مهرّه نعمان به سمت«شیزر»و«کفرطاب» حرکت کردند. حصارها بسته شد. مردم به تحریک پیرمردی که اباعبدالله را می‌شناخت راه را بر مأموران بستند. در کفرطاب نیز هیچ کس پذیرای آنان نشد.
    در شهر«سیبور» پیری شجاع و اهل بیت آشنا جوانان را جمع کرد. جمعی از بزرگان شهر گفتند: فتنه برپا نکنید بگذارید چون عبور از دیگرشهرها، ازشهرما نیز بگذرند جوانان پرشور پس از شنیدن شعر امام سجّاد با سلاح کامل بیرون آمدند. امام می‌خواند:
    سادَ العلوجُ فما ترضی بذاالعرب وصـارَیقـدمُ رأس الاُمّـة الـذّنب
    یا للرّجال و ما یأتـی الزّمـان بـه من العجیب الّذی ما مثله عجبُ
    آل الرّسول علی الاقتاب عاریـةً و آلُ سُفیـان تسری تحتهـم نُجُبُ
    «مردان کفرپیشه، بزرگی و سروری می‌کنند و عرب غیرتمند به این امر تن نمی‌دهد و چنین است که از سرآقای امّت، گنه‌کاران و ناپاکان پیشی می‌گیرند.
    شگفتا از مردان وآن‌چه روزگار برسرشان آورد. از این شگفت‌تر چه می‌توان یافت. فرزندان پیامبر بر شترهای بی‌جهاز و بی‌معجر نشسته‌اند و فرزندان سفیان بر شترهای گزیده سوارند.»
    جوانان شجاع و بی‌پروا و غیور به خولی و یارانش حمله کردند. صدها تن کشته شدند و قافله از سیبور گذشت و به «حَماه» در غرب سوریه رهسپار شد. در این شهر نیز مقاومت و راندن بود. ناگزیر به سمت «حمص» حرکت کردند. خالدبن‌نشیط – حاکم شهر- تا سه میلی به استقبال رفت. مردم امّا به سنگباران مأموران عبیدالله پرداختند و ۲۶ تن از آنان را کشتند.
    تهدید مردم شهر که هم‌پیمان شده بودند تا خولی را بکشد و سر را آزاد کنند، سواران و حاملان سر را واداشت تا از کنار معبد خالدبن‌نشیط خانه‌ی او نیز بود به شتاب دور شوند و به سمت«بعلبک» حرکت کنند. والی بعلبک فرمان داد دخترکان دف بنوازند. در شیپورها بدمند. مادّه‌ی خلوق که خوشبو بود مصرف کنند. شکر وآرد درآمیزند و حلوا درست کنند. بیدادگران نیز مستانه و عربده کشان در شهر به شادی ومی‌خوارگی پرداختند.
    امّ کلثوم اهل شهر را نفرین کرد. با عبور از بعلبک شب هنگام به دیر کشیشی رسیدند. امام سجّاد با خواندن اشعار به مردم خیزش و حرکت می‌آموخت و با معرّفی تلویحی خود بیداد بنی‌امیّه، دل‌ها و ذهن‌ها را میهمان زلال معرفت و بصیرت علوی می‌کرد.
    امام می‌خواند:
    هوَ الزّمـان فمـا تفنـی عجائبــه عن الکرام و لا تُهـدی مصائبــه
    فلیتَ شعری الی کم ذا تجاذبُنا صروفــه والِـی کــم ذا تجاذبُــه؟
    یُسیرونا علی الاقتاب عاریــةً و سائق العبس یحمی عنهُ عاذبُه
    کانّنا مِن اساری الرّوم بینَهُــم او کلّمــا قــالَ المختــار کاذبـــه
    کفرتُــم بــرسول الله و یلکُــم یا امّة السّوء قد ضاقت مذاهبُـه
    «روزگار غریبی است که شگفتی‌های آن و مصائب آن از بزرگواران فاصله نمی‌گیرد.
    کاش می‌دانستم که روزگار تاکی با ما سرستیز دارد و ما تا چه هنگام با حوادث آن پنجه خواهیم افکند؟
    ما را بر شترهای بی‌جهاز سیر می‌دهند و ساربانان دمی درنگ و مهربانی نمی‌پذیرند.(تا راحت سوار شویم) گویا ما را اسیران روم می‌انگارند و هرچه را پیامبر فرموده دروغ می‌پندارند.
    وای بر شما ای امّت بد! بررسول خدا کفر ورزیدید و عصیان کردید و گمراه شدید و راه‌های رستگاری بر شما تنگ وبسته شد.»
    در کنار دیر راهب، سرها قرار گرفت. شب هنگام از سر معطّر نوری درخشید و در هاله‌ی نور صدای تسبیح و تقدیس شنیده شد. راهب می‌دید که در ستونی از نور فرشتگان فرود می‌آیند و می‌‌گویند:
    السّلامُ علیک یابن رسول الله، السّلامُ علیک یا اباعبدالله.
    صبحگاهان راهب نزد گروه آمد و گفت: بزرگ شما کیست. گفتند: خولی بن یزید اصبحی .
    راهب گفت: این سر که با شماست کیست؟
    گفتند: سر خارجی که در عراق قیام کرد و عبیدالله او را کشت.
    گفت: نامش و نشانش چیست؟
    گفتند: حسین بن علی، جدش محمّد(ص)، پدرش علی و مادرش دختر پیامبر، فاطمه است.
    راهب گفت: مرگتان باد که با فرزند پیامبر خود چنین کردید. آن چه خوانده‌ام درست است که پس از کشتن این مرد، از آسمان خون تازه می‌بارد و این امر جز در کشتن پیامبر یا وصّی پیامبر نمی‌شود.
    راهب گفت: اکنون سر را کجا می‌برید؟
    - نزد یزید بن معاویه
    - جایزه‌ی تو چقدر است؟
    - کیسه‌ای شامل ده هزار درهم!
    - این کیسه را به تو می‌بخشم امّا یک ساعت سر را به من بسپارید.
    - آن چه را گفتی حاضر کن.
    در منتخب آمده‌است که در این هنگام هاتفی غیبی ندا داد:
    و اللهُ ما جئتکم حتّی بصرت به بالطّف مُنعفــر الحذّیــن منحـــوراً
    و حولَــهَ فتیةٌ تدمــی نُحورهــم مثل المصابیح یغشون الدّجی نوراً
    کان الحسین سِراجاً یُستضاءُ به اللهُ یعلـــــمُ انّــی لــم اَقــــــُل زوراً
    «به خدا سوگند، نزدتان نیامدم مگر آن که در زمین کربلا حسین را دیدم که گونه‌هایش خاک آلود و حنجر مطّهرش بریده شده بود. در اطراف او جوانانی دیدم که از گلویشان خون می‌تراوید و چونان چراغ‌هایی در متن ظلمت نور می‌افشاندند.
    حسین(ع)، چراغی نورافشان در دل تاریکی‌ها بود. خدا می‌داند که دروغ نمی‌گویم.»
    امّ کلثوم پرسید: کیستی؟
    پاسخ داد: رهبر جنّیانم که به یاری حسین رفتم ولی به خاک پایش نرسیدم و دیدم شهید شده است. تبهکاران اموی با شنیدن این صدا وحشت زده سرفرار داشتند و می‌گفتند: وای برما که اهل آتشیم در این هنگام نیز خبر رسید که نصر‌خزاعی لشکر آراسته تا به شما حمله کند. آن‌ها از ترس به سمت صومعه‌ی راهب رفتند. راهب گفت: صومعه جای کافی ندارد. سرها را در دیر بگذارید و از بیرون محافظت کنید. پذیرفتند و صندوق‌ها در دیر قرار گرفت. راهب، زنان اسیر را نیز به درون پذیرفت.صندوق متعلّق به سر مبارک را در اتاقی ویژه گذاشت. اتاق روزنه‌ای داشت. همین که شب به میانه رسید ناگهان دید اتاق از نور سرشار شد و لحظه‌ای بعد سقف اتاق دو نیمه شد و تختی نورانی فرود آمد.
    زنی بر تخت نشسته بود و فریادی برخاست که چشم فرو بندید.
    بانوانی در هودج‌های نور فرو می‌آمدند؛ حوّا، صفیّه، راجیل، مادراسماعیل، مادریوسف، مادرموسی، آسیه، مریم و حرم پیامبر بودند. هریک سر را می‌بوسید. نوبت به فاطمه زهرا رسید. سر را بوسه زد و بی‌هوش شد.
    راهب نیز بی‌هوش شد. وقتی به هوش آمد کسی نمی‌دید و تنها صدایی می‌شنید که می‌گفت:
    السّلامُ علیک یا قتیل الاُم، السّلامُ علیک یا مظلومَ الاُمّ، السّلامُ علیک یا شهیدُ الاُم لا تیدا خلکَ هَمًّ و لا غَمًّ، وانّ الله سَیُفَرّجَ عنّی و عنک [ویأخُذلی تبارک]
    یا بُنیّ! مَن ذاالّذی فرّقَ بین رأسک و جسدِکَ؟
    یا بُنیّ! من ذاالذّی قتلک و ظلمکَ؟ یا بُنیّ مَن ذاالذّی بَسی حریمَکَ؟ یا بُنیّ من ذاالذّی اَیتَمَ اطفالَکَ؟
    «سلام بر تو ای کشته‌ی عزیز مادر! سلام بر تو ای فرزند مظلوم مادر، سلام بر تو ای عزیز شهید مادر، غم و اندوه در دلت مباد که خداوند اندوه و غم از دلت می‌زداید[و انتقام می‌گیرد]
    فرزندم! چه کسی سرت را از تن جدا کرد؟ چه کسی تو را کشت و بر تو ستم کرد؟ فرزندم! چه کسی حرم و اهل بیتت را اسیر و فرزندانت را یتیم کرد؟»
    راهب وقتی به هوش آمد. صندوق را گشود. سر را غسل داد و با کافور ومشک و زعفران معطّر کرد و گریان پرسید: تو کیستی گمان می‌کنم از کسانی باشی که خدا در تورات و انجیل ستوده است. خداوند تو را فضیلت وتأویل عنایت کرده است، چرا که زنان بزرگ عالم برتو نوحه‌گری کردند. می‌خواهم تو را به نام ونشان بشناسم.
    ناگهان لب‌ها حرکت کرد و فرمود: اَنَا المظلوم، اَنَا المهموم، اَنَا المغموم، اََنَا الذّی بسیف العدوان و الظّلم قتلتُ اَنَا الذّی بِحَرب اهل البغی ظُلمتُ، اَنَا الذّی علی غیر جُرمٍ نُهبتُ.اَنَا الذّی من الماء مُنعِتُ اَنَا الذّی عن الاهل و الاوطان بُعدتُ
    «منم مظلوم، منم مهموم، منم مغموم، منم که به تیغ بیداد کشته شدم. منم که مظلوم جنگ و شقّاوت ظالمم، منم که بی جرم و گناه غارت شدم. منم که از آب منع شدم و از شهر و دیار خویش رانده شدم.»
    راهب اشک ریزان و نالان پرسید به خدایت سوگند می‌دهم خود را بیشتر معرّفی کن.
    سر دیگر بار لب به سخن گشود: اِن کنتَ تسألُ عن حسبی وَ نَسبی، فانا بن محمّد المصطفی، اَنَا ابن علیٍّ المرتضی، انا ابنُ فاطمةالزّهراء، انا ابنُ خدیجة الکبری، انا ابنُ العروة الوُثقی. اَنَا شهیدُ کربلاء، اَنَا قتیلُ کربلاء، اَنَا مظلومُ کربلاء، اَنَا العطشانُ[کربلاء] اَنَا ظمئانُ کربلاء، اَنَا غریبُ کربلاء، اَنَا وحیدُ کربلاء، اَنَا سلیبُ کربلاء، اَنَا الذّی خذلونی الکفرة بارضِ کربلاء
    «اگر از نشان و نسب من می‌پرسی، منم فرزند محمّدمصطفی(ص)، منم فرزند علی‌مرتضی، منم فرزند فاطمه زهراء، منم فرزند خدیجه‌کبری. منم فرزند کسی که چنگ زدن به دین و محبّت او مانند چنگ زدن به حلقه‌ای استوار و جدایی ناپذیر است. منم شهید کربلا، منم کشته‌ی کربلا، منم مظلوم کربلا، منم عطشان، منم تشنه و غریب و تنهای کربلا. منم به تاراج رفته‌ی کربلا. منم آن کسی که کافران در کربلایم بی یاور گذاشتند.»
    راهب با شنیدن این گفته‌ها، شهادتین گفت و همراه با او هفتاد تن دیگر به محضر امام سجّاد(ع) رسیدند و زنّارها گسستند و مسلمان شدند و قافله از آن‌جا بار سفر بربست و به سمت شام حرکت کرد. هنگام ورود قافله‌ی اسیران به شام را روز اوّل ماه صفر نگاشته‌اند.



    One Response to “در مسیر شام(۳)”

    1. خیلی عالی بود. واقعا متأثر شدم.اشک از دیدگانم جاری شد برای این همه مظلومیت.
      مظلومیت واقعی یعنی همین که کسی در عین شایستگی از حقش منع شود آن هم به فجیع ترین شیوه ها.
      سلام من بر اباعبدالله و بربانوی دو عالم و مادر معنوی همه ما حضرت زهرا سلام الله

    ديدگاه شما:




      هفتاد و هشتمین جلسه مرجع شناسی
      سردار اروند
      خبر پتک سنگین بر آینه بود
      سی وسومین سالگردپیروزی انقلاب اسلامی ایران
      دومین نمایشگاه دستاوردهای مؤسسات و مراکز مردم نهاد
      نقش محرم در پیروزی انقلاب اسلامی ۴
      نقش محرم در پیروزی انقلاب اسلامی ۳
      ماه ربیع الاول
      السلام علیک یا علی‌بن موسی الرضا
      بابا دمی درنگ
      جریان‌شناسی فکری و عملی خواص در نهضت عاشورا
      اگر الان در کربلا بودیم
      یا حسین(ع) ما چله‌نشینان توایم
      چهل بار زمین مُرد و…
      قمه زدن
      مصاحبه با دکتر محمد رضا سنگری
      میلاد امام موسی کاظم
      دکلمه: شهادت حضرت رقیه ۹۰
      مسلخ عشق
      سرزمین نجات
      حماسه ۹ دی
      حریم پاک
      ظهر عاشورا
      مجموعه قصه کربلا (۱۰ فصل)
      مراسم سخنرانی دکتر محمدرضا سنگری
     
     
     
     
     
     
     
        منوی اصلی
     
    مداحی / مولودی
    مداحي مداحي
     
         گلچین های سخنرانی
    گلچين سخنراني
     
    تبلیغات 
    تا اوج با شماییم