کاروان با عبور از حاشیه موصل به سمت«تلّ اعفر» حرکت کرد و از آنجا به سمت کوه «سنجار» رفت و به شهر نصیبین رسید. منصوربنالیاس -حاکم شهر- دستور زینت شهرداد. هزار آینه در شهر نهادند. حامل سر امام سوار بر اسب کوشید به شهر وارد شود امّا اسب او، وی را همراهی نکرد. سربرزمین افتاد و ابراهیم موصلی سر را برداشت تأملی کرد و دریافت سر اباعبدالله الحسین(ع ) است. همین باعث شد که آنان را به شهر راه ندهد و نقطهی افتادن سر امام «مشهد حسین» نام بگیرد و زیارتگاه مردم شود. بیدادگران، ابراهیم موصلی را کشتند تا گزارش به شهر نرساند.
حضرت زینب با دیدن سر برادر در راه نصیبین سوگوارانه سرود:
اَنَشهـرُ ما بین البریّــة عَنــوةً و والِـدُنــا اوحـی الیــــه جلیـــلُ
کَفَرتُـم بربّ العرش ثُـمّ نبیّــه کَاَن لم یجئکُم فی الزَمان رسولُ
نُحاکم اِله العرش یا شَتَر اُمّة لکُم فی لظـی یـوم المعاد عویـلُ
«آیا ما میان مردم به بیداد و جبر آشکار میشویم با آن که جدّ ما کسی است که پروردگار بزرگ وحی بر او نازل کرده است؟
شما چنان به پروردگار عرش و پیامبرش کفر ورزیدید که گویی هرگز پیامبری فرستاده نشده است.
به خدای عرش شکایت میبرم ای بدترین امّت روزی که در شعلههای آتش با صدای بلند گریه و ناله میکنید.»
کاروان از نصیبین به«عین الورده» و از آنجا به سمت «دعوات» حرکت کرد. با عبور از دروازهی اربعین شهر دعوات وارد میدان اصلی شهر شدند و سر مطهّر را از اوّل ظهر تا عصر در میدان شهر نصب کردند. نیمی از شهر میگریستند و نیمی دیگر خندان و شادمان پایکوبی میکردند.
حاملان شهر، مست وشراب نوش، گرد سرهای افراشته و در گوشههای میدان آویخته، قهقه سر میدادند امام سجّاد سوگمندانه میگریست و میخواند:
لَیتَ شعری هَل عاقلُ فی الدّیاجی باتَ مِن فُجعة الزّمان یُناجی
اَنَــا نجــلُ الامـام مـا بــال حقّــی ضایـعُ بین عُصبــةِ الاعلاج
«ای کاش میدانستم آیا اندیشهور و عاقلی هست که در انبوه تاریکیها شب را به صبح پیوند دهد و از سوگ و مصیبتی که بر ما وارد آمده شکوه کند و سخن بگوید؟
من فرزند امامم چرا باید حقیقت و حق من دراین گروه تبهکار نادیده و تباه شود؟»
کاروان از حاشیهی «رقّه» به «بالس» رفت. از بالس تا صفّین ۲۳ کیلومتر و تا رقّه ۴۳ کیلومتر فاصله بود. رقّه در سمت غرب بود و کاروان در بالس، درنگ کوتاهی کرد. در بالس مشهدالطرح و مشهد الحجر، گواه عبور قافله از این محل است.
کاروان به سمت حلب رهسپار شد. در مغرب حلب، کوهی است به نام جوشن که از آن مس سرخ استخراج میشده است. در نفسالمهموم آمده است که قافله اسیران از کنار کوه جوشن گذشت و از صنعتگران معدن آب و نان خواست ندادند و ناسزا گفتند. همسر اباعبدالله در حق آنان نفرین کرد پس از آن هیچ کس از کار در آن معدن سود نبرد. در جنوب این کوه جایی است که مشهدالسّقط نام دارد که آن را محل سقط محسنبنالحسین میدانند و مسجدی به نام مسجدالدکّه در آنجاست. مردم حلب به این نقطه به احترام مینگرند و گویند علی بن ابی طالب(ع) را در اینجا به خواب دیدهاند. باب الجنان مشهد علی بن ابی طالب نزدیک حلب است و باب العراق و مسجد غوث و در اینجا سنگی است که خطّ نگاشته بر آن را خطّ علیبنابیطالب میدانند.
دیر راهبی که سر مبارک امام حسین را در آن نهادند در همین نزدیکی است. قنّسرین که میان حلب و حمص است در مجاورت حلب است و به نظر میرسد در گذشته حلب جزء منطقهی قنّسرین به شمار میآمده است. دیر راهب یا دیر«مارت مروثا» در نزدیکی نهر قویق است. دو محلّ سکونت یکی برای زنان و دیگری مردان اسیر در این محل در نظر گرفته شد که به «بیعتین» مشهور شدند.
وجه تسمیهی جوشن را مس ناب و خالص و برخی به اعتبار گذر شمربنذیالجوشن، جوشن دانسته اند.
چند حادثه را در نزدیکی حلب ذکر کردهاند. نخست آن که وقتی سرها را در نزدیکی کوه جوشن قرار دادند. راهبی که در دیر برفراز کوه زندگی میکرد شبانگاه نوری دید که سر به آسمان میکشید. خود را به گروه پاسبانان و حاملان سر رسانید و پرسید شما کیستید؟ گفتند: اصحاب ابنزیاد. پرسید: این کیست؟ گفتند: سر حسینبنعلیبنابیطالب فرزند دختر رسول خدا. پرسید پیغمبر خودتان! گفتند: آری. گفت: چه بد مردمی هستید. اگر مسیح را فرزندی بود ما او را در چشم خود جای میدادیم. آنگاه تقاضا کرد در مقابل هزار دینار سر را یک شب نزد خویش نگه دارد. مأموران آزمند و زرپرست پذیرفتند چرا که میتوانستند دیر را شبانه کاملاً در محاصره بگیرند و سر را صبحگاهان پس بگیرند.
راهب، پول را پرداخت و سر را برداشت و شست و خوشبو کرد و بر زانو نهاد و گریست. ناگهان صدایی شنید که میگفت: خوشا به حالت و خوشا به حال هر کس که پاس حرمت این سر بدارد.
راهب، لرزان و هراسان سر برداشت و گفت: پروردگارا! سوگندت میدهم به مسیح که امر فرما این سر با من سخن بگوید. ناگهان لبها جنبید. راهب شگفت زده دید که سر میگوید: ای راهب چه میخواهی؟ راهب گفت: تو کیستی؟
فرمود: اَنَا بنُ محمّدٍ المصطفی واَنَا بنُ علیِّ المرتضی وَ اَنَا ابنُ فاطمة الزّهرا وَ اَنَا المقتول بکربلاء، اَنَا المظلوم، اَنَا العطشان.
سر سکوت کرد. راهب، گونهی خیس خود را بر صورت امام نهاد و گفت: گونه از گونهات بر نمیدارم تا در قیامت شفیع من باشی.
دیگر بار سر به سخن درآمد که به دین جدّم مصطفی درآی.
راهب گفت: اشهدُ اَن لااله الَا الله وَ اشهدُ اَن مُحمّداً رسولُ الله.
صبحگاهان وقتی مأموران سر را باز پس گرفتند. حرکت کردند و در کنار نهر «بَردی» کیسهها را گشودند تا زرها را تقسیم کنند. زرها سفال شده بود و بر روی آنها نوشته:«و لا تحسبّن الله غافلاً عمّا یعمل الظّالمون» گمان نکنند تبهکاران و ستمپیشگان که خدا از کار بیدادگران بیخبر است. و در پشت سفالها این آیه قرآن بود که وسیعلمُ الّذین ظلموا ایّّ منقلبٍ ینقلبون و بیداد گران به زودی خواهند دانست که چگونه زیرو رو خواهند شد.
مأموران وحشت زده، سفالها را در رودخانه ریختند. این رود از مغرب به سمت مشرق روان بوده است.
خیلی عالیه ممنون از زحماتتون