دوّمین منزل، نزدیک قادسیّه بود، جایگاهی که روزی نبردگاه سربازان اسلام و نقطه پایانی اضمحلال سپاه دشمن و فتح مسلمانان بود. دیگر بار سرها بر نیزه شد. امّ کلثوم با دیدن سرها سرود:
ماتَت رجالی وافنی الدّهر ساداتی و زادنی حسراتٍ بعد لوعاتٍ
صـال اللئام علینـا بعد ما علمـــوا انّا نبـات رسـولٍ بالهُــدی آت
یُسیرونــا علی الاقتــاب عاریـــةً کانَنــا بینهـم بعض الغنیمــات
یعزُّ علیک رسول الله ما صنعوا باهل بیتک یا خیــر البرّیــات
کفرتُــــم بـــرسول الله ویـلکـــم هداکُم مِن سلوکٍ فی الضلالات
«مردان ما رفتند و روزگار، سروران و بزرگواران ما را از ما گرفت. جانهای ما پس از سوختن بسیار، به اندوه و درد و شعلههای تازه و افزودهتر دچار شد.
گروهی پست و زشت بر ما تاختند با این که میدانستند ما دختران پیامبر راهنما و هدایتگر هستیم. ما را بر شتران برهنه و بدون معجر میرانند انگار ما پارههای غنیمت آنانیم.
یا رسول الله! بر تو سخت و دشوار است که نظارهگر رنج واندوهی باشی که بر اهل بیت تو وارد میکنند.
وای بر شما ای ستمگران! شما منفور و مطرود رسول خدایید. کسی که از تیرگیهای جهالت به روشنای هدایت راهبر شما بود.»
با عبور از قادصیّه به «جصّاصه» رسیدند وسپس به سمت شرقی جصّاصه حرکت کردند. از آن جا به حاکم تکریت نامه نگاشتند پیکی تندرو نامه را به تکریت رساند. در نامه نگاشته شده بود که ما حاملان سر حسینیم و مأموران عبیدالله؛ برای استقبال و تهیّه توشه و علوفه آماده باشید.
حاکم تکریت دستور زینت شهر، افراشتن علمها و نواختن طبل و دمیدن در شیپورها داد. مردم از در و بام به تماشا آمدند. سرها بر نیزه افراشته شد. میپرسیدند: این سرها از آن کیست؟ میگفتند: سرهای خارجی است که بر یزید بن معاویه در کربلا خروج کردهاند. عبیدالله بن زیاد آنان را سرکوب کرده وسرهایشان را به شام نزد یزید میفرستد.
مردی مسیحی که از کوفه آمده بود و سر امام را در آن جا دیده بود، گفت: مردم! این سر حسین بن علی(ع) است. مسیحیان با شنیدن این سخن به کلیساها رفتند. ناقوسها را به صدا در آوردند. کشیشان جمع شدند و فریاد میزدند ما از کسانی که فرزند دختر پیامبر خود را بکشند بیزاریم.
حاملان سر با اعتراض مسیحیان و مسلمانان مواجه شدند و برای پرهیز از درگیری از ورود به شهر تکریت خوداری کردند و به منزلگاه «اعمی» رفتند و از آنجا به «دیرعروه» وسپس «صلینا» و پس از آن به «وادی نخله» رفتند و شب در آن محل خوابیدند.
صبحگاهان به سمت«لینا» رفتند. مردم با شنیدن نام حسین و تحت تأثیر روشنگری حضرت سجاد(ع) و حضرت زینب(س) و دیگر اسیران، شوریدند و حاملان سر را با نفرین و لعنت بدرقه کردند. ناگزیر به «کحیل» و از آنجا به «جُهینه» رفتند و نامه به حاکم موصل نوشتند تا پذیرای آنها باشد.
موصل آراسته و زینت یافته منتظر ورود قافله شد. حاکم همراه با خاصّان شهر تا شش میلی شهر برای استقبال بیرون رفتند. ناگهان یکی فریاد بر آورد: مردم! این سر فرزند پیامبر است؛ سرآن کس که پیامبر در مورد او فرمود: سیّد جوانان بهشت و چراغ هدایت و کشتی دریاهای طوفانی است.
چهرههای خندان به گریه نشست. جوانان بازگشتند و شمشیر در کف گرفتند و هم پیمان شدند که سرها را بگیرند و مأموران را مجازات کنند. حاملان سر با شنیدن این خبر با شتاب مسیر خود را تغییر دادند.
در نزدیکی موصل، نقطهای است که به آن مشهدالنقطه میگویند. نوشتهاند: سر مبارک امام را دراین محل بر سنگی نهادند؛ قطرهای خون چکید که هر سال بر این سنگ میجوشید و مردم روز عاشورا به دیدن جوشش خون از سنگ میآمدند و در عصر عبدالملکبنمروان، سنگ را برداشتند و پس از آن اثری دیده نشد امّا در این محل بعدها بارگاهی ساختند که به مشهدالنقطه مشهور است.
ديدگاه شما: