ای حسین، ای زلال ایمان، ای بزرگمرد عرفان، امروز در کلان شهرها که غرق در گرداب فساد و تمدن غربی به سر میبرند و عاشورا در تمدنشان، رنگ باخته و دیگر جایی ندارد، کسانی هستند که هر روزشان عاشوراست، و به عشق تو هر ساله کلبهای میسازند و در زیر هر خیمهی آن، در جای جایِ این کلبه، با نوای دل انگیز نام تو، با خدایشان راز و نیاز میکنند، و با معشوقشان در نغمه و زمزمهاند؛ و همچون کبوتران بال شکسته و غم زده، برای التیام درد و مرهمی بر زخم، بال خود را به خونِ ریخته شدهی مظلومانهات میزنند تا در آسمان به پرواز درآیند و هـر پرندهای که اوج در پـرواز را بیشـتر بخواهد، بیشتر در خـون سرخت میغلتد، تا با پرواز در افق و رسیدن به معبود حقیقی، درد خویش را التیام دهد. اما افسوس، منِ کوردل و بال شکسته، به جای غلتیدن در خـونِ تو برای اوج گرفـتن در پرواز و رسیدن به معشوق، در پی التیام زخم بـالِ خود بودم. و همچون کودکـی نـادان که وقتی راهنما با انگشت به ماه اشاره میکند، من فقط نوک انگشتش را دیدم. و خوشا به حال آنان که در این مسیر قدم ننهاده مـگر عشق حسـین را مقدمهای بـرای قرب الهی دانسته و تا رسیدن به معبود ذکر نام تو را بر روی زبانها جاری ساختهاند. به امید جبران غفلتها و درک حقیقی از عاشورا.
ديدگاه شما: