در روز دهم همه چیز بود و هیچ نبود، همـه بودند و هیـچکس نبود؛ ازدحـام بود، کسی دیده نمیشد، نور و روشنایی بود و کسی جایی را نمیدید جز نوری لایزالی که تا آسمانها اوج گرفتهبود و جمعی پروانهوار گرد آن طواف میکردند، سعی میکردند و آن چیزی جز کهربای نام حسین(ع) نبـود بسیاری از این پروانهها آن قدر نزدیک شدند تا کاملاً اوج گرفتند و تا بالا، تا خدا و تا نامنتها… در عشق حسین ذوب شدند و شب و روز به کـار خود ادامه میدادند و مهـر یاحسین را تا ابد بر قلبهای خود زدند و جمعـی هم به اندازهی وجودی خود بهـره بردند و سیراب گشتند و کناره گرفتند و اما نظارهکنندگان این محفل انس با چهرهای پر از طراوت به این محفل وارد شده و با قلبی آکنده از درد و غم و چشمانی دِرافشان بیرون آمده ولی تاب هجرت از این محفل را نداشته و بیشتر از چند قدم دورنمیشدند بلکه آنجا باقی میماندند شاید هم چیـزی را گم میکردند و میرفتند و همیشـه در اضطراب بازگشتند میماندند.. اما قصهی این عشق هم چنان باقی است برای تمام آنانکه دل دادهاند و سیـر طریقت را در دل میپرورانند و صبورانه صبر«زینب کربلایی»را ادامه میدهند و درد این هجران را در دل دارند… دریغ، صد دریغ که من جز نظارهگری بیش نبودم چیزی را در روز دهم از دست دادم که یکسال دیگر در اضطراب به دست آوردن آن باقی خواهم ماند…
ديدگاه شما: